2009/7/15
<<مشکلی به نام شکست>>
<<مشکلی به نام شکست>>
- ممکن است هر یک از مراحل زندگی به نقطه ای برسید که بگویید: (( اوه خدای بزرگ هر چه رشته بودم پنبه شده حالا چه کنم؟ )) و پاسخ این است: (( فقط روش خود را تغییر دهید، راه دیگری را انتخاب کنید. ))
شاید بگویید: (( خیلی خوب اگر آن راه هم به مقصد نرسد چه کنم؟ )) مسلم است باز هم روش دیگری را در پیش گیرید. اگر باز هم موفق نشدید چه؟ روش دیگری را انتخاب کنید. اگر نشد باز هم راه دیگری را پیدا کنید و اگر با هم نتوانستید به مقصد برسید روش بعدی را انتخاب کنید. ولی آخر چقدر؟ آنقدر روش های گوناگون را انتخاب کنید، آنقدر نحوه ی کار خود را تغییر دهید تا بلاخره شما را موفق کند.
- بزرگترین گرفتاری مردم زمانه این است که نمی توانند پاسخ منفی را تحمل کنند. برای موفقیت باید بدانید که اگر دست رد دست رد به سینه شما گذاشتند چگونه خود را سازگار کنید. باید قدرت پاسخ های منفی را خنثی کنید.
اگر بتوانید پنج یا شش (( نه )) را تحمل کنید، آنوقت قادرید ثروتمند شوید و می توانید زندگی دیگران را نیز تغییر دهید. ولی افراد غالبا نمیدانند چگونه از پس حتی سه جواب (( نه )) بر بیایند.
- اگر ورشکست شوید احتمالا دلیلش آن است که نتواسته اید بر دلسردی های خود غلبه کنید. ممکن است بگویید: خوب من چون ورشکسته شدم ناچار دلسردشدم. اما من برعکس فکر می کنم. اگر به قدر کافی بر دلسردی های خود غلبه کرده بودید، ورشکسته نمی شدید بلکه ثروتمند می شدید.
- آیا تا اکنون دقت کرده اید مردم، زمانی که موفق می شوند مهمانی می گیرند و زمانی که شکست می خورند به فکر فرو می روند. کسی که بارها به فکر فرو می رود بزرگترین موفقیت ها را به دست خواهند آورد. پس به خاطر داشته باشید که شکست وجود ندارد. اگر در راه رسیدن به چیزی، روشی که در پیش گرفته ایدموثر نبوده، مسلما از آن چیزی خواهید آموخت که شما را در راه رسیدن به مقصد یاری می کند و هر چه بیشتر بیاموزید مسلما موفق تر خواهید بود.
چند بار به زمین خوردید تا توانستید راه رفتن را بیاموزید؟ چقدر طول کشید تا بالاخره اولین گام استوار را بر روی زمین قرار دادید؟ فرزند من ماه ها تلاش کرد تا بالاخره راه برود. فرمول جادویی موفقیت همین است. تمام کودکان این جهان بالاخره راه رفتن را می آموزند، اما بزرگسالان چنین روشی در یش نمی گیرند.
- سرنوشت ما بسته به این است که با ناکامی های زندگی چطور برخورد می کنیم.
- اغلب اوقات چیزی کوتاه مدت ((غیر ممکن )) به نظر می رسد اگر پایمردی کنید در دراز مدت (( غیرممکن )) خواهد شد.
99 درصد موفقیت، شکست است.
2009/6/26
لیوان مشکلات
لیوان مشکلات
استادی در شروع کلاس درس لیوان پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
(( به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ ))
شاگردان جواب دادند: (( 50 گرم))، (( 100 گرم))، ((150 گرم)) .
استاد گفت: (( من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ ))
شاگردان گفتند: (( هیچ اتفاقی نمی افتد. ))
استاد پرسید: (( خب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه؟ ))
شاگرد دیگری گفت: (( دستتان بی حس می شود، عظلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید)).
و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت : (( خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ ))
شاگردان جواب دادند : (( نه ))
(( پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟))
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت : (( لیوان را زمین بگذارید )).
استاد گفت : (( دقیقا مشکلات زندگی هم همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهد آمد. اگر بیشتر از آن نگه دارید، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهمتر آنست که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مساله و چالشی که برای تان پیش آمده بر آیید.
دوست من:
یادت باشد که لیوان آب را همین امروز
زمین بگذاری زندگی همین است .
بیاموزید که تنها 20% از زمان خویش را
صرف مشکل کنید و مابقی آن را برای یافتن
راه حل بگذارید.
2009/6/26
تصویر آرامش
تصویر آرامش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را برسی کرد . اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بودند. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت. پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست.
تصویر دوم نیز کوها را نمایش می داد ، اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلو های دیگر هیچ هماهنگی نداشت . اما آدم وقتی با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است. بعد توضیح داد که : آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر صدا ، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است.
به تعداد شبها روز وجود دارد و طول شب
و روزها هم در چرخه یک سال مساوی
است. حتی سعادتمندترین زندگی ها هم
نمی تواند بدون کمی تاریکی سپری شود
و کلمه شادی اگر با اندوه به تعادل نرسد
بی معنی خواهد بود .
2009/6/24
بیل نقره ای
بیل نقره ای
اگر به بیل ، این وسیله ساده کشاورزی نگاه کنیم، متوجه می شویم لبه آن که دائماً با زمین در تماس است و بیشترین فشار را تحمل می شود ، به رنگ نقره ای در آمده، اما قسمتهای بالاترش چنین نیست، به طوری که وقطی به انتهای صفحه آن می رسیم، می بینیم که کاملا سیاهرنگ و به رنگ آهن است.
جسم و روح انسان نیز به دین گونه است . هر چه بیشتر تلاش کنیم و از خود فعالیت و تحریک نشان دهیم، به همان اندازه شادابتر، سرزنده تر و راضی تر خواهیم بود.
برای درک بهتر موضوع به این گفته ((نایتینگل )) توجه کنید: (( در سفری که با پسرم به " گینه نو" داشتم، مشاهده کردم که مرجانهای وسط دریا ، آنجایی که آب آرام است، عمدتاً رنگ باخته و فاقد حیات به نظر می رسند، اما مرجانهای نقاط نا آرام دریا، جایی که جذر و مد آنها را به این طرف و آن طرف می برد، درخشان و شفافند.
از راهنمای خود علت را پرسیدم. جواب داد: (( مساله خیلی ساده ایست. مرجانهای محلهای آرام درگیر هیچ نوع مبارزه در زندگی نبوده هند، در حالیکه مرجانهایی که در معرض کشاکش دریا هستندف رشد و جلای بهتری پیدا می کنند. ))
اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری
2009/6/22
ساعت آفتابی
ساعت آفتابی
روزی یک مبلغ مذهبی که در یکی از روستا های برزیل کار می کرد هنگام اتمام تعطیلاتش و بازگشت به روستا با خود یک ساعت آفتابی نیز آورد.
او می خواست با کمک این ساعت تعیین زمان و ساعت دقیق شبانه روز را به روستاییان یاد بدهد.
ساعت خریداری شده را پیش کد خدا می برد و و پیشنهاد می کند آن را در مرکز روستا نصب کند.
روستاییان با دیدن ساعت آفتابی به وجد و سرور می آیند. هیچیک از آنان پیش از آن در عمر خود چنین ساعتی را ندیده بودند.
دفعه بعد او هنگام بازگشت به روستا به منظره عجیبی روبرو می شد. اهالی روستا دور هم جمع شده بودند و برای حفظ ساعت از گزند آفتاب بر روی آن یک سقف محکم ساخته بودند.
نکته: شاید به روستاییان بخندید، اما بسیاری از ما همان کاری را با خود می کنیم که روستاییان با ساعت آفتابی می کنند. برای حفاظت از خود از گزند حوادث ترجیح می دهیم در منطقه راحتی و آسایش خود بمانیم و آن را ترک نکنیم، اما متوجه نیستیم با این کار علت وجودی خدا را از دست می دهیم ، بجای رشد و بالندگی ، امنیت را انتخاب می کنیم و با این انتخاب از رسالت واقعی خود دور می شویم.
می گویند: کشتی ها در بندر از امنیت خاص برخوردارند اما کشتی ها برای آن ساخته نشده اند که در بندر بمانند.
فقط در نا ملایمات است که فضایل
انسان به اوج می رسد. در غیاب باد
یک توده مانند یک کوه استوار است.
2009/6/22
خدا را شکر...
خدا را شکر...
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم ، این یعنی او زنده و سالم است.
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمیزند.
خدا را شکر که مالیات می پردازم، این یعنی شغل و درامدی دارم.
خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از میهمانی را جمع کنم ، این یعنی در میان دوستانم بوده ام.
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند ، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
خدا را شکر که در پایان روز از خسته گی از پا می افتم ، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم، این یعنی خانه ای دارم.
خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام، این یعنی هم توان راه رفتن را دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم ، این یعنی می توانم بشنوم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم ، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو، جیبم را خالی می کند، این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
اگر یک یهودی پایش بشکند می گوید
خدا را شکر که هر دو پایم نشکست و
اگر هر دو پایش بشکند می گوید خدا را
شکر گردنم نشکست.
2009/6/21
پرواز را به خاطر بسپار
پرواز را به خاطر بسپار
مردی در سواحل ((زلاندنو)) زندگی می کرد. او بسیار علاقمند بود که اردکهای وحشی را که در پاییز در دسته های بزرگ به جنوب پرواز می کردند تماشا کند . این مرد از روی خیرخواهی و به قصد نیکوکاری به اردکهایی که از روی برکه ای نزدیک ساحل عبور می کردند، غذا می داد.
اردکهای مهاجر که غذای آماده را در حوالی ساحل می دیدند، به سوی آن آمده و کم کم از پرواز باز می ایستادند. سرنجام پاره ای از اردکها دیگر به طرف جنوب پرواز نکردند و به سبب غذایی که به آنها داده می شد ، زمستان را در آنجا می ماندند.
این حادثه باعث شد به مرور زمان ، پرواز اردکها کمتر و کمتر شود. هنگامی که سایر اردکهای وحشی بر می گشتند، این اردکها پر می کشیدند و به استقبال آنها می رفتند و لحضاتی را با آنها بودند . ولی بعد از مدتی درباره نزدیک برکه ای که محل غذا خوردنشان بود ، باز می گشتند و ماندن را بر پرواز ترجیح می دادند.
پس از گذشت سه یا چهار سال ، اردکهای وحشی آن قدر تنبل و چاق شده بودند که اصولاً پرواز برایشان دشوار شد و دیگر مانند مرغابی قادر به پرواز نبودند آنها در واقع (( اهلی )) شده بودند و از همین رو در همان جا ماندند و دیگر جلو نرفتند و مهاجرت نکردند.
نکته: هرگز خود را به دامان نرم تنبلی و راحتی نیندازید و شیفته نوازشهایش نشوید زیرا جستجوی رفاه و راحتی نیروهای حیات و استعدادهای آدمی را از بین می برد و نابود می کند.
مثل یک درنای وحشی تا افق ژرواز کن
قصه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن
زندگی تکرار زخم کهنه دیروز نیست
بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن
2009/6/21
جهنم کجاست؟
جهنم کجاست؟
مردی می میرد و خود را در جایی می یابد که به خیال او دروازه های بهشت است.
راهنمایی به او می گوید که تمام ابدیت را در آنجا سپری خواهد کرد و اضافه می کند: (( کار من اینست که هر چه شما درخواست می کنید در اختیارتان بگذاریم.))
مرد خوشحال می شود. او این را به حساب یک پاداش منصفانه برای آنچه به نظر او زندگی پرهیزگارانه اش در کره ارض بوده، می گذارد. از این رو شروع به درخواست چیزهای مختلف می کند، اول خیلی محبوبانه، اما به زودی خواستهای خود را بالا می برد تا بلاًخره غرق در ارضای امیال خود یکی پس از دیگری می گردد.
پس از اینکه مدتی بدین روال می گذرد ، او خود را از این همه خسته و دل زده می بیند و از راهنمای خود می پرسد، آیا می تواند ترتیبی دهد تا او به کره خاکی نگاهی بیفکند. راهنمای او ترتیب این کار را میدهد، بعد از اینکه مرد ، انسانها را می بیند که در حال دست و پنجه نرم کردن با فشار ها و سختی های زندگی هستند با شور و شوق جدیدی به شادی های خود باز می گردد.
اما بعد از مدتی غرق شدن در لذات خویش، دیگر آن مرد احساس می کند که به راستی از این وضع خسته شده است . از این رو به راهنمای خود می گوید: (( این بار من یک خواهش نا معقول تر دارم، آیا امکان دارد ترتیبی برای من بدهی تا بتوانم برای مدتی به جهنم نگاه کنم؟ ))
و راهنما تعجب زده پاسخ می دهد: (( مگر فکر می کنی کجا هستی؟ ))
اگر جاده ای پیدا کردید که هیچ مانعی در
آن نبود به احتمال زیاد آن جاده به جایی
نمی رسد.
2009/6/21
مرغ همسایه غاز نیست
مرغ همسایه غاز نیست
وقتی خودم را از بالای ساختمان پرتاب کردم...
در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند.
در طبقه نهم ((پیتر)) قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد.
در طبقه هشتم(( می )) گریه می کرد ، چون نامزدش ترکش کرده بود.
در طبقه هفتم (( دن )) را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد.
در طبقه ششم (( هنگ)) بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خواند
تا بلکه کاری پیدا کند.
در طبقه پنجم((وانگ )) به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکارهایش
را می رسید.
در طبقه چهارم (( رز)) را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری میکرد.
در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم براه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید.
در طبقه دوم (( لی لی)) را دیدم که به عکس شوهرش که از سه ماه قبل مفقود
شده بود ، زل زده است.
قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم . اما حالا می دانم که هر کسی گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد. بعد از دیدن همه فهمیدم که وضع آنقدر ها هم بد نبود.
حالا به کسانی که همین الان دارند به من نگاه می کنند، فکر می کنم. آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان ، آن قدر ها هم بد نیست.
|
((بدترین ورشکستگی در جهان از دست دادن اشتیاق است. اگر مردی تمام هستی خود را بجز اشتیاق از دست بدهد می تواند دوباره به موفقیت دست یابد.)) |
2009/6/20
تقلا
تقلا
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد . آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ کوچک پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله اش خارج شد ، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گشوده شود و از جثه اومحافظت کند . اما چنین نشد و درواقع پروانه ناچار شد همه عمر روی زمین بخزد و هرگز نتواند با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود. تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط نیاز به تقلا داریم . اگر خداوند مقرر می کرد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم، به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.
هر جهشی به جلو هر ژیروزی تازه ای تولدی
نو است. و هر تولد همراه رنج و سختی
2009/6/19
سرگذشت دو سنگ
سرگذشت دو سنگ
در یک موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود ، مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند. کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.
شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد: (( این منصفانه نیست ، چرا همه پا بر روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست ، ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم. ))
مجسمه لبخند زد و آرام گفت:
(( یادت هست ، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند ، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟))
سنگ پاسخ داد :
(( آره , آخر ابزارش به من آسیب می رساند ، گمان کردم می خواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم.))
و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:
(( ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. بطور حتم در پی این رنج ، گنجی نهفته است.)) پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن ، بتراش و صقیل بده .
لذا درد کارهایش و لطمه هایی را که ابزارش به من می زند را به جان خریدم و هر چه بیشتر می شدند ، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم .
امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند.
|
ای خدای گیتی ای پروردگار مرا به عنوان یک موجود زنده به حساب نمی آوری و به من اعتماد نداری؟ اگر غیر از این است مرا در معرض مشکلات و سختی ها قرار بده. |
تن به محنت ده اگر خواهی بگردی سر بلند
گر نیفتادی به آتش اوج نگرفتی سپند
